|
چه فرقی میکند؟! ...
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390
توسط حمیدرضا شرعیاتی
دوست دارم در کنارتوباشم درکمترین فاصله
تا تمام ذرات تورا دلهره باشم بابغض اشک بریزم که درحسرت آغوش توسال هاست ازخودم دورم به چشم های معصوم تو سوگند که زمین زیر تپش های نبض تو آرم میگیرد ونفس های تو تنها حرف ها دارند که در عالمی دیگر به آنان که دوستشان داری نزدیکی می کنی حالا نوبت به تو رسیده که بعد ازسال ها مرا زمین گیر کنی به پای ثانیه های کبود به چشم های اسیر به این دست های فقیر
دوست دارم در کنار تو باشم در کمترین فاصله
کارم از ترس گذشته !
امشب تمام این سنگ های سیاه را ازسفید ها جدا می کنم چشم می گذارم پشت سردخانه ای که تکراری شده نرده هایش دل تنگی ندارند و هواکشش روح ازبدن بیرون نمی کشد سگ تول ها هماهنگ شده اند وامشب برای دلم شش وهشت می نالند گویا جا مانده روح کوچکم در بدنم
بگویید
مردشور ببرد مرا با خودش به انتهای سالن انتظار من فقط آنجا راحتم
تمام پستی ها
به بلندی خود می رسند فقط با یک سقوط آزاد آن هم ازچشم های شاعری که به بلندی های جهان می خندد نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و دوم مرداد 1390
توسط حمیدرضا شرعیاتی
هرگز به کوچه های این شهر تکیه نکن
که این دستهای آواره به بن بست می رسند
این چشم های شهرآشوب را تو ممتدی براین چاک راه های دم کشیده نفس های عمیقت را پاپیچ حرف های من نکن که این چشم های کاغذی سراز حرف های من در نمی آورد
از تو این تن خسته می گریزد وبه خلسه ی ابدی فرو می رود.
بیمارترین ظهر امروز
آغوش مرابه تن کشید
بازهم شاعرانه تفسیر شدم
حتما لازم نیست مرده باشی یا نباشی
هربارکه چشم میگذاری روی سرم خراب می شوی تکرار نشو که این خاک از حرف های من سردر نمی آورد
همیشه نیمه ی خالی لیوان
بر افکارم موج میزند
این شکنجه ایست که تا ابد روی دوشم سنگینی میکند
گرداب زنگیم
کابوس خیالی نداشته شد تو آمدی و چقدر زود تمام شدی! تمام.
ندیدنت بهترین بهانه شده برای بودنت
فرشته ی من!
شماکه خوابتان روی دوشم سنگینی میکند
وبهار دستانتان باخزان چشمانم تفاوتی ندارد شماکه... چقدراحمقم. من کجا بشینم؟
سگهای گرسنه
برای باهم بودن تنها مرا کم دارند خودت خواسته بودی یادت نیست؟!
مثل همیشه بودی
خالی اما سرد این زمستانم ازپا اقتاده نفسم بریده حرف بزن واژه هام زیرپاهات دست وپا میزنند لبخند نزن لطفا... گوشه ی چشم هام پریده
کفشهایتان را جابجا کنید لطفا"
من دیر میرسم
سگهای گرسنه
برای باهم بودن تنها مرا کم دارند خودت خواسته بودی یادت نیست...؟! لجن پوش شده ام وبیخ دربیخ از خودم بیزارم ای کاش آب میشدم برتمام وسعت فکرهایت.
ای فراموشی!
دوربزن وابتدای این خال را به چشمهایم نزدیکتر کن تا ق ط ع ه ق ط ع ه به شما نزدیکتر شوم. چه فرقی میکند؟! چرا سیاهها همیشه آبی میپوشند وقتی که چشمهایشان بوی تعفن میدهد اجباری نیست اگرحرفهایتان سمپاشی نشده گریستن را بهانه نکنید هوشیاری حادثه ایست فراموش شدنی حتی اگر صدایی به گوشتان نرسد چه فرق میکند؟! نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آذر 1389
توسط حمیدرضا شرعیاتی
سلام به همه من هم امدم ممنون میشم اگه در مورد شعرم نظر بدین |
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||